خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





174- چه زیبا می نوازی بر دلم ساز حضورت را ...

    سلاااام ...سلاااام عشقای من..خوبای من...

    این همه شبکه مبکه اجتماعی! هیچی مثل وبلاگ آدم نمیشه...فقط میدونید بدیش اینه که یه مدت که نمیشه بنویسی انگار قلقش از دستت میره و چون فک می کنی بعد این مدت حتما باید یه چیز ویژه ای بنویسی!
    فاصله این ننوشتنه بیشتر و بیشتر میشه! باید راحت تر بگیرم نوشتن اینجارو... امیدوارم دیگه تکرار نکنم...
    حیفه روزاییه که ثبت نمیشن...
    اخ چه قدر این تعطیلات طولانی مزه میده ...به به...:)

    اواخر هفته سوم تعطیلاته و فقط امروز و فردا مونده از با هم بودن من و همسر...تمام تلاشمون اینه که به تلخی لحظه خداحافظی فکر نکنیم...

    همسر 28 اسفند بعد از کلی بالا و پایین و استرس و اعصاب خوردی کنسل شدن مرخصی های عیدشون به علت شرایط بحرانی پالایشگاه واین مسائل؛ در کمال ناباوری با مرخصیش موافقت شد ..در حالی که  شب قبلش در حالی که من ساعت شماری میکردم برا رفع یه دلتنگی خیلیییی طولانی و سخت؛ همسر با یه اعصابه خورد و خاکشیری خبر داده بود که همه چی به هم ریخته واحتمالا به جای اون من باید راهی بشم!
    من مستاصل و غصه دار از به هم ریختن همه برنامه ها، بی بلیطی در شب عید و اینکه این همه وسایلو چه جوری باید بکشم ابادان و پس مامان باباهای منتظرمون چی میشن و هزار فکر دیگه ، 24 ساعتی رو وارد فاز حاد دپرسی شده بودم...لج کرده بودم و هیچ اقدامی هم نمیکردم !نه لباسی جمع کردم و نه دنبال بلیط گشتم! به دلم افتاده بود که خدا مثل همیشه درستش می کنه و کرد!..
    خدا میدونه چه حالی شدم وقتی همسر خان با یه صدای پر از ذوق و شبیه فریاد! تلفن کرد و گفت داااارم میاااام پیشت!...
    یادمه دستم به وسایل داخل دهان بیمار بود! گوشم به موبایلی که نرس کنار صورتم نگه داشته بود! کل مکالمه 20 ثانیه هم نکشید ولی نمیدونم چه جوری حرف زده بودیم ک وقتی تماس قطع شد نرس و بیمار هر دوچشاشون قلبی قلبی !صورتاشون گل گلی و لباشون پر از اون مدل خنده ها ریزی ریزیی شده بود !:)

    حدودای ظهر فردا بود که همسر شهر به شهر را رد کرده بود و آمده بود به نجات قلب من ..بماند که جان به لب شدم از استرس این که خوابش نبرد در این جاده های خلوت و تکراری...آخ از اون لحظه که همسر پشت در تلفن کرد و به عادت قشنگ همیشگی اش اسمم را با یک "جان کشدار" صدا کرد که دکمه آیفون را بزنم..آخ از این دومب دومب های قلب من که همیشه مثل بار اول است...

    قرار شد 2 روز اخر سال را بمانیم همدان فقط برای خودِ خودمان...برای یک دل سیر عاشقانه ..هر دویمان به این ارامش به شدت نیاز داشتیم...
    اوووف برف بازی هم کردیم!رفتیم اطراف شهر تا به برف برسیم...برای همسرخان که شبش در آبادان زیر کولر سپری کرده بود!دیدن این همه برف اوج هیجان بود...:) ...نگار فریز شده!! :)

    حسابی چسبید این دو روز...2- 3 ساعتی بیشتر به سال تحویل نمانده بود که رسیدیم به دروازه شهر پدری...همیشه انتخاب این که الان کدام خانه ی پر از چشم انتظار برویم سخت ترین قسمت ماجراست...مخصوصاا اولین لحظه ورود...من هیچ وقت دلم نمی اید نظری بدهم ..از طرفی دلم برای خانه مان لک زده از طرفی میدانم همسر هم همینطور است و معمولا دیر به دیر تر از من خانواده اش را میبیند.. .ولی او همیشه مهربانانه و بزرگوارانه بدون هیچ حرفی سر ماشین را اول میچرخاند سمت خانه ما! و همیشه هم شانس میآورد که قورت داده نمیشود!
    یک ساعتی هیجانات عاطفیمان را این خانه خالی می کنیم و بعد هم میپریم آن خانه برای لحظه تحویل سال...

    دلم مثل سیر و سرکه میجوشد موقع تحویل ولی پر از امید بودم.....
    ما یک سال به شدت سخت ...به شدت پر چالش..البته بسیار شیرین و گاهی بسیار تلخ را سپری کردیم...شیرینی هایش به شیرینی عسل بود...فارغ التحصیلی من بود و سفر حج مان بود...قبولی ام بود در آزمون بورد به آن غولناکی و ارتقا شغلی همسر و تغییر سمت بسیار شیرینی که مارا از زندگی شیفت شب دار نجات داد و خیلی اتفاقات ریز ریز خوشگل....
    و سختی هایش ، شوکی که با وارد شدن شهر همدان به زندگی ما وارد شد در حالی که ما همه چیزمان را اماده کرده بودیم برا زندگی دونفره و پایان این دوری ها و رفت و آمد ها ...و تلخی پر از ترسش که هنوز کابوس خیلی از شب های من است ان اتفاق هولناک و نجات معجزه اسایش بود برای من...93 شاید خاص ترین سال زندگی ام باشد تا ابد...ان ساعت ها ..آن اتفاف برایم همیشه سنگین و همیشه پر از فکر خواهد ماند...خدایاااا بزرگی ات را هزاران بار شکر...
    لحظه تحویل سال در حالی که یک دستم به قران بود و یک دستم در دست همسر...آغاز شد و آرزوی بزرگ ما سلامتی بود برای همه و تمام شدن این دوری ها...
    وقتی چشمان خیس مامان همسر لحظه تحویل سال به سمت ما چرخید در حالی که با یه حال قشنگی گفتن " خدایاااا این دو تا بچه امو امسال دیگه به هم برسون "...انگار یگی نور ارامش پاشید تو قلبم...دلم روشنه...
    خدایااا رحمت و برکت رو به زندگی همه ماها ببخش...الهی آمین...

    94 خوشگلتون مباااارک.....پست اخر 94 هممون پر از ستاره های رنگی رنگی باشه الهی....همه برای هم دعا کنیم...حیفه این همه انرژیه که هدایت نشه به قشنگترین مسیرهای کائنات...

    تمام تعطیلات را با خانواده ها بودیم ..من هفته سوم فروردین را مرخصی گرفتم و فردای 13 به در حرکت کردیم و امدیم آبادان...اینجا کنار همسر همه چی رویایی است...ولی کوتاه...

    کیکه بود دیروز رفتم خریدم با هزار جور ارتیست بازی برای سوپرازیزاسیون! خب ؟....همه چیز داشت خوب پیش میرفت که خوده لامصبم! به همسر فرمودم میوه های که خریده بزاره تو یخچال! باز شدن در یخچاال همانا .... صدای هیجانی - تعجبی -عشقولیِ همسر همانا!! دودستی کوبیدن من بر وسط فرق به علت حافظه ماهی قرمزیم همانا!!!:)) ولی خوش گذشت خیلیییی...
    هدیه ای که برا همسر گرفتم نشونتون بدم نمی خندید بهم !؟ اخه بابا کادو گرفتن برا همسران مذکر خیلی سخته!همه چی که دارن!میمونه مثلا عطر و این جنگولکا که هر کی هر چی ازش داشته باشه باز خوشش میاد!ولی چه قدر آخه! 
    برهمین اساس!من رفتم امسال متفاوت بازی در بیارم "جعبه ابزار " چند طبقه خریدم!!:)) با تمام محتویات درونش!فک کنید من از این ابزار فروشی به اون ابزار فروشی داشتم با اقایونه از دَم سبیلوی این صنف ؛ درونیات این جعبه رو جور میکردم! خودم عاشق چکش و بیلچه شدم!!:)

    قیافه همسر از دیدن کادوش بسیااااز جالب بود!همزمان با قلب پراکنی فراووااان ! مونده بود من چه جوری به فکرم رسیده ؟چه جوری رفتم این مغازه ها رو تو آبادان پبدا کردم و جور کردم و با ابن وزنش کشوندم با خودم!

    خولاصه فک نمیکردم همسر از گرفتن همچین کادوی زمختی انقددد ذوق زده بشه...ولی از دیشب تا حالا مدام تکرار می کنه این بهترین کادوییه که تا حالا گرفته!!!و عینه این پسر بچه ها هی میره سر این جعبه ...جابه جاشون میکنه میبنده میاد!:)

    *همسر الان ها دیگه سر میرسه و من فردا عصر راهی ام...بعضی ثانیه ها رو آدم دوست داره ببلعه و مال خودش کنه...صبح زود که با صدای الارم گوشی بیدار شدیم دیدم همسر بغضیه و شقیقه هاش متورم...میگه "خواب دیدم تو رو گذاشتم فرودگاه که بری و برگشتم خونه..بعد از چند دقیقه تو زنگ درو زدی و برگشتی و گفتی تصمیمم عوض شد نمیرم،گیج و منگ و بغضی بغلت کرده بودم که با  آلارم بیدار شدم"....
    حالا مگه اشکای من بند میاد هر چی یاد بریده بریده تعریف کردن همسر  می افتم...خدایااا ..خودت خواستی..خودت هم صبرش رو هم عطا می کنی ...میدونم...

    * چه میشود کرد...شما هم از پاراگراف اخر بگذرید...من هم برم فضا را شاد کنم! با چای هلی و پیراهن قرمز خال خالی و رژ قرمز جیگری و ! انتخاب یه فیلم شاد و شنگولک!...:)

     

     


    این مطلب تا کنون 13 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : همسر ,حالی ,لحظه ,تحویل ,کرده ,خانه ,لحظه تحویل ,ابزار فروشی ,کرده بودم ,
    174- چه زیبا می نوازی بر دلم ساز حضورت را ...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده