خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





176- گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

    می تونم بگم بعد از سال ها که نهایت بازه های استراحت و تعطیلی های زندگی من از یکی دو هفته بیشتر نمیشده! الان بعد از یک بازه استراحت و ریلکسیشن به تمام معنای یک ماهه که البته هنوز 2 هفته اش مونده !براتون مینویسم!....
    خلاصه ی این مدت را بخوام بگم این میشه که همسر روز قبل از عید فطر اومد همدان و با سرعت نووور چمدون بستیم و سعی کردیم همه نگرانی ها و دلمشغولی ها رو بسپریم به دست باد و چند روزی بزنیم به دل طبیعت...این طور شد که راهی گیلان زیبا شدیم و یکی از رویایی ترین سفرامونو تو این استان داشتیم....فومن و قلعه رودخان و روستاهای اطرافش بهشت روی زمین بودند و ما چه قدر حسرت خوردیم که تازه اولین بار بود که میرفتیم اونجا...

    از اونجایی که ما باید همیشه خودمون رو به 8 قسمت مساوی تقسیم کنیم  روز 5 ام با سرعت نور برگشتیم به سمت دیار پدری..ا( خدا تنها رحمی که در زمینه دوری و دلتنگی به ما کرده اینه که حداقل دیار پدریمون یکی هست!!! بلا به دوررر از تصور یک شهر دیکر در این زندگی هشلهف!) 
    3 روز باقی مانده از مرخصی همسر را هم با خانواده های همیشه دلتنگ گذروندبم و سعی کردیم لحظه به لحظه اش رو مزه مزه کنیم... بسیار بسیار خوش گذشت و البته کم بود:|  
    بعد هم مثل همشه مراسم وداع پر از اشکی رو یکبار در حیاط یک خونه و یک ربع بعدش در حیاط آن یکی خونه انجام دادیم و با روان خاکشیر شده از شهر خارج شدیم به سمت آبادان شهر وفا و غروب هاش چه باصفا :|

    1000 کیلومتر مسیر پیش رو داشتیم ...پس سعی کردیم همون اوایل سریع به بازیابی روح و روانمون بپردازیم و در این راه از مضحک ترین آهنگ های موجود در ماشین کمک گرفتیم ! و الیته یک مسیر متفاوت و بسیار زیبا رو با وجود دور شدن راهمون انتخاب کردیم...و طبیعت گردی بسیار خوبی هم شد خداروشکر:)

    از آن موقع ما آبادانیم ...من همان اخر تیر همزمان با تعطیلی دانشگاه با این که اصلا تصمیم راحت و حتی معقولی نبود مطب و کیلینیک و ..همه چیز را  در مقابل چشمان گرد شده همکاران!استوپ زدم و گفتم این تابستاان فقط  و فقط برای همسر...و چه چیزی لذت بخش تر از این..

    اینجا من یک خانم خانه واقعی شده ام و چنان در نقشم فروو رفته ام که نگو و نپرس!:)
    دیروز که قورمه سبزی هم پخته بودم! موقع استقبال از همسر ..پس از در اغوش کشیدن  و بوییدن بنده ! فرمودند که : به به امروز دیگر به اوج رسیدی!..به این میگن زن! :)))

    علاوه بر کدبانوگری! کارهای تلنبار شده ای که مدت  ها بود در حسرتش بودم و یکسری امور خوشگلاسیون و پوست و مو و کلی جفنگ بازی در اورده ام در این مدت!:) همسر هم نیز تا به حال خانم این مدلکی نداشته کلا چشمانش گرد مانده:)  بماند که فک میکنم گاهی از درون با خودش میگویید خدایا این سالم بودااا!چرا همچین شد!!:)
    مئلا موقع بوسیدن و مواجه با طعم آبلیمو!!!و بو کشیدن موها و مواجهه با بوی  تخم مرغ  یا موز!!!
    خولاصه ما یه همچین چیزایی تو خودمون داشتیم!!:)

    خدا به خیر کند موقع خارج شدن از این نقش و ورود دوباره به آن یکی نقش پر از بدو بدو....ولی در کنار تمام راحتی های این ؛آن یکی هم برایم  بسیااار دوست داشتنی  و ارزشمند است...
    این از بخش خوب و ارام  و شیرین ماجرا....
    در پشت این تابستان به ظاهر ارام و بی دغدغه یک کووووه استرس و تشویشو بغض هم هست....ما منتظر عمل به قول های پارسال وزارت بهداشتیم...من از نظر روحی توان چک و چانه و دندوندگی ندارم...چشم دوختم به دستان خدا و رهایش کردم..
    همسر ولی طفلی روزی نیست که با شخصی یا ارگانی تماس نگیرد و نامه و فکس و درخواست و این چرت و پرت هار را جور نکند..بماند از بعضی جواب ها و توجیه ها فقط میخواهی سرت را بکوبی به دیوار...
    اخر این انصاف است در یک کشور یک وزارتخانه همسرت را پرت کند این گوشه! آن وزارتخانه خودت را پرت کند آن گوشه!!....
    به قول همسر این 3-4 سال را هم طرح است و  مجبوریم! ولی بعد از آن همه تلاشمان این است که هیچ جای زندگی و شغلمان به  سیستم دولت  و سیستم اداری بند نباشد..!....آزاد ه آزاد...مگر چند سال زنده ایم....

    جواب تمام این ماجراها حول و حوش 20 شهریور مشخص میشود...شروع ترم 21 شهریور است و من همچنان هیات علمی تمام وقت شهری هستم به نام همدان!که حتی روزها و ساعت های  برنامه ام هم مشخص شده است برا ی شروع ترم...

    خدایا رحم کن...ته دلم حس می کنم تو  دیگر دلت نمی آید از این بیشتر مارو از هم دور کنی...تو خودت این حس رو به واقعبت تبدیل کن...به خاطر  من نه..به خاطر دل پاک همسر...8 سال گذشتا ...دارد خیلی زیاد میشود...

    *بسیار بسیااار محتاج دعاتونم و دلم براتون بسیار تنگه دوستان ِ جاااان...  

     * راسی با همسر رفته ایم آتلیه!عکس های قلبی قلبی گرفته ایم ..ووووی خیلی خوبن...بسیار پیشنهاد می کنم در این مورد تنبلی نکنید و بشتابید که حیف است!
    *آهان در سفر به گیلان هم ! با لباس گیلگی هم کلی عکس انداختیم ...وای روده بر شدیم موقع پوشیدن لباس ها...بخصوص لباس همسر بااین که ساده ترین نوع را انتخاب کرد ولی  دیدنش در شلوار و گیوه و اینا بسیاااار خنده دار بود! ببینید :)

    * داشتم فک میکردم اوووه چه قدر دوستانی بودند تو بلاگفا که داشتیم لحظه به لحظه با هم زندگی میکردیم ولی یهویی نیست شدن!! یه حدود 20 تایی رو من فقط تو ذهنم دارم...چی شدین دخترااا؟...خیر باشه..

    *همه مشغولیت ها به خیرو خوشی باشه الهی....دوستون دارم هوااارتا

     

    گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
                                                         گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : همسر ,لحظه ,داشتیم ,کردیم ,تمام ,زندگی ,
    176- گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده