خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





178- از الوند تا اروند..:)

    من یه قربان این همه مهربونی های شما خب...

     باور کنید پست قبلی را که داشتم می نوشتم  فکرش را نمیکردم در این بلاگفای متروکه 2-3 نفری بیشتر مانده باشند  که اصلا بیایند بخوانند چه نوشته ام! دیگر چه برسد به این که این  همه کامنت رنگی رنگیه مهربوووون داشته باشم!....مرسیییییی ...از ته قلبم قدردان وجو دو حضور پر مهرتونم و برای همتون کلی روزای ناب و روشن آرزو می کنم ...

    دقیقا فردای همان روزی که پست قبلی را نوشته ام رفته ام همدان و همین دیروز هم رسیده ام آبادان

    ...

    اوووووف...کند ن از یک شهر بسیار سخت ترو زمان گیر تر از تصور است..حتی اگر تمام روزهایش سعی کرده باشی زیاد ریشه نکنی چون همه چیزآن جا موقتی است...شادترین کوچ ها هم انگار ناگریز است از غم...

    پروسه جان فرسای اداری و سروکله زدن های معمول در روال انتقالی ها رو بگذازیم کنار..اثاث کشی های خردوکلانش ادم را بیچاره می کند...اثات کشی از اتاق اساتید و قفسه مربوطه!از رختکن و کمد مربوطه!از کیلینیک و تمامی کمد ها و کشوهای مربوطه! از مطب !آخ از مطب و تمامی سوراخ سمبه ها ی مربوطه...و مسلما از خانه که دیگر هیچ!

    به همه این ها خداحافظی از دوستان و همکاران و همه ادم هایهی که به نحوی این همه روز با آن ها زندگی کرده ای و و خندید ای و گریه کرده ای.دلتنگی هایت را قورت دادهای  را اضافه کنید..

    با این که تمام این کارا را با یک ذوق و شوق عجیب و کم نظیر در ته تهای قلبم انجام میدادم ..ولی بغض خدااحافظی همابود...از همکاران مهربان و خوش قلبی که تحمل روزهای سخت غربت انجا را با خونگرمی  و مهربانی هایشان برایم قابل تحمل کردند...دانشجویانی کوچولویی که با این همه سخت گیری هایم چه خوب درک کرده بودند که چه قدر برایم عزیزند و آموزش درستشان چه قدربرایم مهم است  که این همه بهت زده بودند و غمزده و انقدر به من لطف داشتند  ..اوووه چه قدردر ایـــــــن بخش درمانی با هم سروکله زدیم...من با دانشجو..دانشجو با مریض...یک وقتایی قشنک فکر میکردم دود از مخم در میاید! این هم یک عکس سلفی یادگاری با دانشجویان مذکور!:)

    اووف...دو تادستیار نازنینم یکی در مطب یکی در کیلینیک که این همه اشک هایشان دلم را ریش کرد به معنای واقعی....تراژدیک ترینش خداحافظی با دوست و همکار بسیار دوست داشتنی ام بود.که با هم وارد این شهر شده بودیم  با حجم بزرگی از تنهایی....من سهمم یک سال بود ولی سهم او از آن شهر به حکم مجرد بودنش و در نتیجه عدم شرایط انتقالی  5 سال است....
    من شخصیت درونگراتری داشتم و شرایط  دهه گذشته زندگی ام تحمل  تنهایی ام را بیشتر کرده است ...اما حقیقتا تکه ای از قلبم کنده شد انگار موقعی که لحظه اخر در آغوش فشردمش و او فقط هق هق کرد....از تصور تمام شب های بلندو کوتاهی که قرار است بگذراند ..از تصور این که خانه نقلی و کوچک من دیگر نیست که  ساعت 9-10شب میزبان همان لیوان چای داغ دارچین و گلاب بعد از مطب هایمان باشد...که دیگر نمیتوانم همراه همیشه پایه اش باشم وقتی دلش فقط میخواست بی هدف براند و براند ...او من را یکی از بهترین خاطرات زندگی اش خواند  و من شرمسار از این که هیچ نکرده ام برایش که لایق انقدر غم خوردنش باشم
    برایش در گوشش کلی ارزو های خوب کردم  و از ته دل از خدا مهربان خواستم این بار همسری لایق و همراه نصیبش کند تا هر چه زودتر خاطرات تلخ  آن همسفر نامرد زندگی اش پاک شود و دیگر پیدا نشود

    ....
    همه کارها که تمام شد یک مهمانی ترتیب دادیم تا خاطره ای شاد ب جا بماند از این روزی که این همه منتظرش بودیم ...شبی خوش شد ..پراز اشک و لبخند و عکس و خاطره ....کادوهای دوستان که چه قدر شرمنده ام کرد بماند ...ببینید چه گل نازی ....گفتم بگذارد ببینید چه  ایده خوشگلی است برای هدیه به یک عزیز

     همه چیز تمام شد....و اخرش شد این برگه...آخ خدایا شکرت هزااااران هزاااار باررر....

    مانده یک روز با همسر برویم وسایل را بار بزنیم و بفرستیم شهر پدری ..که .بروند در خاطره ها....

    این هم سکانسی خاص و متفاوتز در زندگی مشترک ما بود ...سکانسی از استواری کوه الوند تا جوش و خروش رود اروند....:)


    روزهای خوش ایست و من سبک تر از همیشه ام ! با تصمیم بدجنسانه ای هنوز خودم را به محل مقصد  معرفی نکرده ام! ازاد و رها می چرخم و هی در ذهنم خانه دو نفره مان را می چینم...خط خطی میکنم ...یک شکل دیکر میجینم...آخر از شما ک پنهان نیست ..ما تا به حال خانه مشترک و وسایل دلخواه نداشته ایم!...همیشه یک خانه فسقل و ساده یک سر کشور یک خانه فسقل و ساده یک سر دیگر! اخر این شد زندگی !:|

    تازه ما در دما دمای 8 ساله شدنمان جهیزیه خران داریم! آنقدر کیف میدهد نه عجله ی عروسی هست و نه دغدغه ی این که همه خریدها دریک روز مشخص در یک جا جمع باشد...آسه آسه زندگی رامزه کنیم بچی نیمش....فردا نقل مکان می کنیم به آن خانه مشترک مذکور!

    همسر... آخ از همسررررر...که تا ب حال انقدرر حالش خوب نبوده است روزی ده بار بیشتر به خودش یا به من میگویدگ که باورش نمیشود...باورش نمیشود که من آمده ام کنارش و دیگر قرار نیس جایی بروم....من هم که کلا چند هفته ایست دستمال به دستم از اشک!ولی اشک شکر..اشک ذوق...خدا برای همه بخواهد الهی...

    در راستای همان تصمیم بدجنسانه عدم معرفی و در حکم  زندان فراری بودن بنده! میخواهیم بعد از بیش از 3 ماه یک سر بزنیم شهر پدری...
    اصلا  باورم نمیشود کاروبار هر دویمان  و همه زندگی من و همسر به هر حال خلاصه شد در یک شهر....بدون دغدغه بلیط  اتوبوس و قطار و هواپیما و رفت و امد و تقویم ...تاکی در این شهر ماندگاریم خدا میداند ..ولی حداقل تا 3 سال باقی مانده تا پایان طرح من را مطمئنیم..بعدش را هم بعدا تصمیم میگیریم....
    مهم نیست شهرش انقدرها شهر نیست و تا ایده آل های یک زندگی فاصله ها دارد..ولی برای ما با آن مردم فوق العاده اش بسیااار دوست داشتنی است....مهم این است زیر سقف پر ستاره اش دیگر دلتنگی کاری به کار ما نخواهد داشت به لطف و بزرگی و کرم خدای مهربان ....

    الهی الهیییی که ارامش مهمون همیشگی دلای بزرگ و مهربون همه تون باشه....از بس که نازنینید....:**


    این مطلب تا کنون 12 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : زندگی ,خانه ,تمام ,کرده ,مربوطه ,خاطره ,باورش نمیشود ,خانه فسقل ,خانه مشترک ,تصمیم بدجنسانه ,دوست داشتنی ,
    178- از الوند تا اروند..:)

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده